به وبلاگ دو ايراني خوش آمدید
مدیریت وبلاگ را با ارایه نظرات و پیشنهادات خود در جهت هر چه بهتر شدن مطالب وبلاگ راهنمایی نمایید.
با آرزوی لحظاتی خوش و سرشار از شادمانی برای شما دوست عزیز .
»
جستجو
»
لوگوی همکاران
»
نظر سنجی
در این قسمت كدهای مربوط به قسمت نظر سنجی وبلاگ خود را قرار دهید
شب را با تمام سياهي اش به پايان رساندم تا به طلوع فردا برسم.اما خورشيد با تمام سخاوتش پشت ابرها پنهان شده بود.فصل هاي بسياري از عمرم گذشته بود خورشيد و ماه را نمي ديدم و ميان دل، دنبال روشنايي فانوس بودم. مثل روشن دلان به هر سو دست كشيدم شايد دستم به فانوس رسد اما فانوس، بي فانوس. مي خواستم كلبه دل را روشن كنم. گم شده بودم، دور از خويشتن در وادي حيرت. هزاران پله تا اوج باقي بود تا ... سكوت آسماني نگاهت مرا به اوج رساند. دستهايم را بگير دورم كن از هياهوي شهر پرفريب. مي خواهم پرواز كنم، مي خواهم پرواز كنم... با شوري وصف نشدني ابرهاي سياه و تاريك را كنار مي زنم و از خورشيد مي خواهم تا حرارت سلامم را به تو برساند.سلام اي كوه استوار عشق و اي اشتياق گلها براي روييدن. سلام اي ترنم باران در صبح
سلام دوباره ــــــــــــ امروز اصلآ حوصله پست شاد زدن ندارم. حوصله حرف زدنم نداره. فقط چند روز یه سوال داره روحم رو می خوره...آیا آدما عوض میشن یا مرور زمان اونها رو عوض می کنه؟! اصلآ نمیدونم ...(( دورنگی ها دل من را شکست ))
One Stone Is Enough To break A Glass.One Sentence Is Enough To Break A Heart. U Know
کاش اين ماه لحظاتش عجله کنن ِدقايقش بدون ِساعتاش همديگرو بگيرنِ ِ روزاش تو هم قاطی شنِ ِهفته هاش يکی شن تا اين ماه به اندازه ی يه چشم به هم زدن تموم شه و انتظارها وبلا تکليفی ها تموم شه...
دوست دارم داد بزنم ِ فرياد بکشم که ديگه خستم ِدوست دارم خودم با همين دستام خشت خشت سرنوشتم رو بسازم و رو هم بزارم خسته شدم از بس منتظر تقدير و تصميم اين و اون نشستم مگه خدا اين دست ها رو واسه ساختن نداده پس چرا می بندنش چرا؟؟؟؟
هرگاه كه من مُردم، مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند كه جز سياهي در دنيا، چيزي نديدهام. چشمانم، چشمانمرا باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم. دهانم، دهانمرا باز بگذاريد تا باور كند كه هنوز، ناگفتنيها دارم. دستانم، دستانمرا باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود نخواهم برد. در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد